2011-06-30

سفرنامه آقا گرگه و دوستان در تهران

باب اول : صبح ِ روز سه شنبه هفتم ِ تیر ماه ِ هزار و سیصد و نود / میدان انقلاب
علیرضا روشن رو دیدم که مث همیشه دوست داشتنی و مهربون بود و خیلی خوش گذشت .

باب دوم : عصر ِ روز سه شنبه / پارک قیطریه
گرگ بیابان : اولین نفری بود که اومد و تا آخرش هم موند و مرام کشمون کرد !‏
آرین , سامی و آرش : نمایندگان استاد امیر فرخ که در غیاب ایشون در جلسه حضور داشتن و بر خلاف آقا فرخشون فقط سکوت میکردن !‏
پریون ! : خیلی حال داد , کلی اذیتش کردم و روحیم زیبا شد !‏
باران : تازه باران همرات بود یه خورده مراعات کردم وگرنه ... !‏
مجهول : تازه تو اتوبوس یادم افتاد که فرحزاد نرفتیم !‏
اون پسره : پسری که می خواهد یا نمی خواهد یا نمی تواند دیگر باکره باشد ! چرا ؟!‏
توت فرنگی : واقعن توت فرنگی بود و گاهن کودکی های نهفته بچه ها رو می شکافت ‍!‏
آرش میرخانی : ممنونم ازش که تا آخر موند و آخرین نفری بود که تو ایستگاه شهید مدنی از هم جدا شدیم . کم حرف زد ولی گنده گنده !‏
مستر داگرا : به چشم ِ برادری خوب هیکلی داشت !‏ تازه فراماسونری هم بود اسمش !‏
به نام : گل , آقا , ولی کلن مشکل اخلاقی داشت , نمی خوام راز مردم رو افشا کنم خودتون مراجعه کنید به وبلاگ جدیدشون !‏
همید : چرا " ه " ؟ ریشه در کودکیت داره ؟! ها ؟ ( عکسا رو بفرست )‏
پرهام دات : قبلن تو نمایشگاه کتاب دیده بودمش ولی اینبار بیشتر و از زوایای بهتری دیدم !‏
ممرضا : اگه ده نفر از بچه های گودر رو انتخاب کنم که با خودم ببرم جهنم که بهم خوش بگذره , ممرضا جزو 5 نفر اوله !‏
سعیده : سعیده هم تا آخر موند . کسی داداش ِ کاری ِ خوب سراغ نداره ؟!‏
شازده کوچولو : دختره سیگاری , تو رو چه به مارلبرو قرمز , مور بکش بهتره خو !‏
محسن ز : خو... ... ..... بی .... د ... ک ... ...ش ! آها دلم خنک شد اصن !!‏
سیب : خاله سیب که همراه پسرش تشریف آورده بودن و خیلی هم اکتیو بودن و باحال .
سپهر : 9 ساله از تهران . مقدار متنابهی زبان . آدم ضایع کن . خرس هم خودتی !‏
پوریا متابعان : شب اول پادگانت بود , نوشتم که بگم به یادتیم :*
باب سوم : شب ِ همان روز
رفتم خونه آتور پیتزا خوردیم , فیلم دیدم , خوابیدیم و ...

باب چهارم : عصر ِ روز چهارشنبه / باشگاه کتاب ِ " اگر "‏
اگر : سالگرد یک سالگی اگر بود و بر اساس یک توفیق ِ شانسی ِ واقعی من هم اونجا بودم تا چند تا از بچه های گودر رو ببینم .‏
پوریا عالمی : بانی ِ خیر شد تا من هم در اون جمع باشم و همچنین کتاب هاش رو هم برام امضا کرد .
موسن : سرباز ِ وطن ! موسن اولین نفری بود که منو تو گودر بلاک کرد !‏
مازوخ : با هم روی یک صندلی نشستیم ( یک لپ از من , یک لپ از اون ! ) و خاطره شد !‏
سپینود : سعادتی شد تا خانم ناجیان رو هم ببینم . خیلی خوب , خیلی مهربون
کسرز : بعد از مدتها آشنایی ِ جی تالکی برای اولین بار دیدمش , زیاد فرصت نشد صحبت کنیم ولی با صفا بود .
گرگ بیابان : اینجا هم بود یهو !‏
آراز ایلخچوئی : همشهری خودمه , یاشاسین آذربایجان .

باب پنجم : ساعت نه / همان روز
علیرضا روشن لطف کرد و اومد و منو رسوند آزادی :*

• و تعدادی از بچه های گودر که در پارت دوم و چهارم بودن و متصفانه اسم هاشون در خاطرم نمونده
ازشون تشکر می کنم که اومدن :*

• و " تو " که داری این نوشته رو میخونی و می دونی چقد دلم میخواست که تو هم اونجا بودی و جای خالیت رو هیچ چیزی پر نمی کنه و چقد دلم برات تنگیده :*

0 زوزه:

ارسال يک نظر